*__*believe*__*

خرید بک لینک
نه بابا همچی عم ک میگی صدام هنوز گرفته سگرفته نبود که...!راستی جبر زندگی انقد بی ادبم کرده ها!بعدم محیط م تغییر کرده اینجوری شدم!(جواب سوالت)!منو ک میشناسی اینجوری نبودم!به قول خودت : بودی رو نمیکردی!پرسیدم بدون من خوش میگذرهگفدی آررررره... |:گفدم ازین حرف راستایی ک دروغ توشهیا نه راسته...؟گفدی راسته راسته... /: پس نویسه: اه ینی انقد دله من بی جنبه س؟؟؟ک حتی با یه حرف زدن معمولی هم دستام یخ یخ عینهو میت ها میشه؟؟؟16 دیقه... (: *__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: چرا اینقدر اذیتم میکنی, نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 5:44

آخ جوووون خدایا عاشقتممم (:*

پس نویسه : به خاطر دو تا چیز

اول :امتان ریاضیم خوب بود و زیستمو خوب جواب دادم (:

دوم :مثه اینکه فردا دوباره قراره یه شنبه ی دیگه برام باشه ((((:

هووووووووورررررررررررا (:

پس تر نویسه: آی ام وری خوشحال بیدم!

*__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 5:44

خیلی بد بود...خیلی...ساعت 2.5 دیقه رسیدم...میدونستم حدود ساعت 2.10 دیقه 2.15 میاد...انتظار...انتظار...انتظارو قبل از رسیدن اون ماشینی با پلاک 312 ایران 96 اومدو اون وقتی رسید سوار ماشین شد و رفت...):خیلی بد بود خیلی...با کلمات اصلا نمیتونم توصیف کنم...ولی جای خوبش این بود ک اونم یه لحظه ب ایستگاه اتوبوسا نگا کردو منم همزمان ب اون...نمیدونم شایدم چشام اشتباهی دیده...و اون داشته ب ماشین نگاه میکرده...واقعا هنگیده ام... پس نویسه : امتان شیمی ایز وری ریدندی! کلمات کلیدی! : ساعت 13.55 /2500تومن/ ژل/ عطر281 /آژانس /استرس *__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 5:44

خلی حسه خوبیه وقتی باعث خنده ی یکی میشی...(:وختی هم چشاش و هم لبش خندون میشه...(:چن وختی بود به یه دختر کرو لال قول داده بودمکه براش لباس میارم...بش نگفتم برای تو گفتم چون من کسی رو نمیشناسم ک بهش کمک کنملباسا رو میدم ب تو و تو ب کسی ک میشناسی بدهرفدم در خونه دنبالش ماشالله 8 تا بچه انتازه فهمیدم یکی از برادراش زندانه...):خلاصه بردمش دمه خیاطی مامان و هر چی لباس تو کیسه بوددادم بهش...جالبش اینه ک مامانشون داداش کوچیکه دخدره رویواشکی فرستاده بود دنباله ما!خوب حق داش...دوره زمونه بد شده خو... پس نویسه : تا میتونیم کمک کنیم... (: *__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 5:43

بازم شنبه...ساعت 2... استرس قبل از دیدار...دستای یخ زده و قلبی که داره از جا کنده میشه...از دور میبینم یکی اونجا واستاده...آره خودشه...از پشت چشاشو گرفتم...گفت این دستای یخ کرده کی میتونه جز شیرین باشه...بازم طبق معمول گذشته دستامو بیشتر تو دستش نگه داشت...چرا شنبه ها انقد دیر از راه میرسن؟؟؟چرا انتظار انقد تلخه؟؟؟چرا یه روز شنبه رو دو بار تو تقویم نداریم؟ پس نویسه : خدایا چی میشد اگه هفته هفت روز نبود؟مثلا یه ربع به یه ربع یه هفته بود مثلا...به جای هفته باید اسمشو میذاشتن ربعه... پس تر نویس: تا شنبه ی بعد سپردمت به خدا عزیزم... *__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 69 تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 8:46

*__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: ای کاش,ای کاش با تو میموندم,ای کاش آب بودم,ای کاش آدمی وطنش را,ای کاش می شد,ای کاش بودی,ای کاش فرصتی بود,ای کاش از احلام,ای کاش بمیرم,ای کاش نبود تو دنیا, نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 0:12

ای خدا نگم چیکارت نکنه زهررا!فوش فوش فوش الهی تنت پر جوش سرسیاه شهالهی کرمک بزاره تنت! الهی کچلک بگیری دخدر!این خوابای تو به منم سرایت کرد!یه بار بت خندیدما!گفدی خواب بد دیدی گریه کردیآقا منم امروز کله سحر خوابه رو ک دیدم گریه کردمحالا بابام برا نماز پا شده میگه چرا گریه میکنی؟بش ک گفدم میگه شام زیاد نخور!من پدرم را دوست میدارم او نیز هم! پس نویسه : وووای بازم کارای مامان طوری! *__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 17:57

وختی خوابت نمیاد و تو فکرشی... /:

پس نویسه : شاعر میفرماد :

من هنوزم تو فکرتم یسره.../

فقط امیدوارم این روزا بگذره.../

میدونم حاله تو بدون من بهتره.../

چی میشد معرفت داشتی تو یذره.../

*__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 50 تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 20:00

امروز دیدمش...با همون نگاه همیشگی...تو همون جای همیشگی...همون ایستگاه اتوبوسا...گفتم :دلت برام تنگ نشده بود؟گفتی :چرا تنگ شده...خنده هات جذاب ترت میکنن دیوونه ی من... پس نویسه: باز هوایی شدم...دلم لرزید...رفتم تو فکر...خدا فردارو بخیر کنه !میخوام زودتر فردا شه... *__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 20:15

رفتم ک کتابامو بگیرم...ساعت 12.50 دیقه بوددستام یخ یخ بود...تا 2 داشتم ول میگشتم همون جاو یادت خاطرات قدیم داشت مثه خوره مخمو میجویید...دیدمش...منو دید...به روم نیاوردم...جلو نیومد...جلو نرفتم...با بقیه سلام کردم و بگو بخند...و بعد در آخر اون...ولی همین دیدار ک سرو ته ش شاید 15 دیقه هم نشدبرای منی ک دیوونه ام غنیمت بود...باهم یاد روزی رو کردیم ک تو ایستگاه اتوبوساقهر کردم...روز قبلش برف اومده بودو من بدون خدافظی تند رامو گرفتم ک برمهنوز دو قدم ازت دور نشده بودم ک پام رفترو یخ و سر خوردم! اون روز ب روم نیاوردمتو هم چیزی نگفتی ولی بعدش کلی خندیدیم.بازم امروز ب ای *__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: دیدار دوباره,دیدار دوباره معشوق,ديدار دوباره,دیدار دوباره عشق,دیدار دوباره دوست,دیدار دوباره شعر,دیدار دوباره با جانگ هوا,دیدار دوباره جانگ هوا,متن برای دیدار دوباره,دیداری دوباره با تاریخ, نویسنده: بازدید: 60 تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 20:15

صفحه بندی